عاشق جوجه کباب در ایوان بود
و پایین آوردن چربی خون
عاشق تیپ آرنولد در ترمیناتور 2
و آهنگ های پاپ دهه ی هشتاد
و آبا و مدونا و دسته چک اش
عاشق خندیدن به خرافات
و تعصب به کار
به بیمه ی اجتماعی
و خریدن پنجاه کیلو برنج و ده تا پاکت پودر لباسشویی
و دلاوری های رمبو
و کانال دیسکاوری و ماشین های غول پیکر
حواسش بود که به ماشینش خط نیفتد
به خاطر همین پیاده سر کار می رفت
عروسی خواهرش را با آبروی تمام به تنهایی برگزار کرد
و عاشق دخترش بود
اما یک روز از نردبان افتاد
سرش به تیزی پله خورد و مرد
افتاد و
مرد
مرد و
رفت
رفت
مرد
مرد
مرد و رفت
و افتاد و فنا شد
و رفت
و رفت و افتاد و مرد و فرو مرد
و تمام شد
و رفت
مرد
افتاد و افتاد
افتاد و مرد و افتاد و تمام شد
نابود شد
مرد و
نابود شد و رفت و مرد
نبود شد
افتاد
واپس نشست
مرد و رفت و مرد و افتاد افتاد افتاد
فروغلتید و مرد
مرد
مرد
مرد
فرونشست
تمام شد
فرو مرد و
افتاد و رفت و رفت و رفت و مرد و رفت
مرد مرد مرد مرد مرد
مرد رفت افتاد مرد افتاد تباه شد
تباه شد
مرد
رفت و رفت و افتاد تباه شد
از هم گسست
نابود شد
مرد
مرد
تمام شد
تمام شد
رفت
رفت
رفت
مرد
مرد
افتاد و
مرد و
مرد و
مرد
مرد
مرد
مرد
رفت
افتاد
مرد.
درست دو ساعت قبل از آغاز جهان
یادم افتاد زیر کتری را خاموش نکرده ام
اگر انفجار سر می گرفت؟
گوشی را برداشتم
آنسوی خط هنوز دو ساعت به آغاز جهان مانده بود
و آسمان داشت بار امانت را خالی می کرد
- دورت بگردم ای خورشید تو یک کاری بکن
اگر جهان سر از انفجار می گرفت ؟
میان دو دستم گرفته بودم سرم را
و با این همه درد سر دو ساعت
فقط دو ساعت مانده بود
ملکوت ، شاکی
اجتماع ملایک ، در میخانه
چه بدبختی عظیمی !
روان جهان گله مند است
آدم را با اهل و عیال و اسباب و اثاث فرستادند دنبال نخود سیاه
زمین زخم هایش را برداشت :
- دورت بگردم ای خورشید تو یک کاری بکن
چه کاری می توانستم ؟
به ناچار رفتم زیر دوش حمام حسنش
و عاشق شدم
قل، قل، قل
می جوشید
چنان که در سرم انفجار
قل !
قل !
قل !
و چیزی برای گفتن نبود
در آغاز کلمه هم نبود
چه مصیبت بزرگی !
مردم با لباس سیاه عزا به خیابان می ریزند
- یا ابوالفضل دستم را می گیری ؟
طبل و شیپور !
گریه می کنند
کار از کار گذشته
یک از خدا بیخبر امام حسین را کشته
سیاوش گریه می کند
خیل سیاه مردم در انتظار انتقامند
و من
من حقیر
چطور توانستم از یاد ببرم زیر کتری را؟
- پس خیانت اوج گرفت
تمام گوجه فرنگی ها خائن اند
وقتی که می بینند مردم اینگونه عزا دارند
لباس قرمزشان را می پوشند و در دیگ نذری به رقص می آیند
و سیب زمینی های وطن فروش
سفره های رنگین را به خاک کربلا ترجیح می دهند
حالا چکار کنم ؟
این همه ولوله در کار جهان و دو ساعت برای من ؟
آسمان همدان فرو می ریزد
امامزاده عبدالله فرو می ریزد
اذان صبح فرو می ریزد
پرهای ملایک فرو می ریزد
لا اقل فرصت بدهید این دو ساعت را زیر دوش اش آرام بگیرم.
در شعر من خونی است
روان
مذاب و روان
خونی نه برای تسکین
نه بی قراری
خونی که مثل آب صریح است، اما نه حیات بخش
و مثل مرگ بی واسطه، اما نه کشنده
در شعر من خونی است
نه راوی عشق های مجنونی
نه پردازنده ی پند اخلاق های محتومی
خونی که مثل جویباری کوچک در جنگل های بکر مازندران
گنجشکی در آن پر می تکاند
و بعد می رسد به آوند های نهالی
که بین آن همه درخت پیدا و مستور است
خونی که از آوند های تو بالا می رود
چرخ می زند در مویرگ های فراموش شده ات
و ناگهان به یاد می آوری که روزی بر سیم برق گنجشکی را دیدی
و تا خواستی سر بجنبانی پرید و رفت
تو ماندی و آن اتفاق
و به یاد می آوری که در کودکی
یک روز در تشت آبی شنا کردی
چرخ می زند در چشمانت
و تو می بینی که این راه همیشه تا اداره
دارای چه درخت های پیدا و مستوری است
و می بینی که عشق ات مشغول خوردن بستنی است
و بستنی روان است
مذاب و روان
و گوشه ی لب های نازش سقید از بستنی و لبخند شده
خون می چرخد به دست های تو می آید
دست می کشی به موهایت
پای اینترنت می نشینی
مطلبی از سهراب سپهری، فریدون مشیری، یا قسمتی از یک کتاب موفقیت می نویسی و
برای دوستانت به اشتراک می گذاری
و دوستانت در جواب می نویسند:
« عزیزم!
جنگ است.
وقتی برای این باطل اباطیل نیست»
شب
در شعر من خونی است
که بین دو خوابت می نشیند
خواب اول مربوط به مادربزرگ مرحوم ات بوده
و خواب دوم درباره ی فرار از دست سگی هار
و این خون
در بین این دو خواب
تو را می برد به روی دانه ی انگوری که کفش دوز کوچکی بر آن نشسته است
و وقتی تو را می بیند با لبخندی می گوید:
« دوست خوبم اینجا جنگ نیست.
برای هر دوی ما هم جا به اندازه ی کافی پیدا می شود»
و تو بعد از بیدار شدن
بدون این که خواب را به یاد آوری
هوس انگور می کنی
خون شعر من هرگز برای سوال های تو پاسخ نیست
با این حال تو همواره می پرسی:
« چه می شد اگر بهتر از این می شد؟»
« آیا چاره ای جز صبوری هست؟ »
و چند سوال فلسفی
روانشناسی
چند چالش اجتماعی
چند سوال احمقانه
چند تا سکسی
و در نهایت بدون جواب
بلند می شوی و سیگاری دود می کنی
اما چیزی اتفاق افتاده است در این میان
حالا تو با باقی آدم ها فرق داری:
در خون تو شعری است.
من که از بهبه ی پچ پچ ظلمت قدحی می نوشم
من که شب ها ره تقوا زده با ساغر و چنگ
خرقه ای بر سر صد عیب نهان می پوشم
من که کشتی به سر قله ی صهیون دارم
من که از سیب خوشم می آید
من که فریاد رسی از بغل جیب کت ام می آید
من که ترسا بچه ای را زده ام تیغ هلاک
و دو تا مغبچه را بر فتراک
من که اندوه شما خفته ی چند
خواب بندد به سر چشم ترم
بزارم برم؟
گاهی چنان تنیده ای به فضا
که تمام حواسم با توست
به عادت هر روز
آغوش آسانسور به رویم باز می شود
جز من کسی نیست از قرار معلوم
اما
بوی عطر زنانه ای چنان پیچیده در اتاقک
که محو هوا می شوم تا دو طبقه بالاتر
حالا پیاده ام
و نمی دانم
عاشق باید باشم به زنی که چنین اثری بر فضا دارد؟
و یا عطر زنانه ای در کار نبوده است و
مرد چاقی برای فرار از بوی پیاز نهارش
شر داده آن را بر تن
گاهی چنان فضا تنیده
که حواسم پرت می شود